تبليغاتX
تنها به هدف می اندیشم و مرگ نمی تواند
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

ظهری بود...ظهری آفتابی

گفتی قرارمان به فردا...

گفتی معنی عشق به فردا...

گفتی...گفتی....

حرف های گفتنی زیاد بود...

اما وقت برای گفتن نه!...

تو می گفتی ومن بی تفاوت از کنارت رد می شدم...

تو صدایم می کردی ومن در دنیایی دیگربه دنبال عشق...هوس......

تو صدایم کردی

من نشنیدم...اما نه!شنیدم!

شنیدم وبی اهمیت رد شدم.

ته قلبم چیزی سنگینی کرد

گفتم برو!

ایســـــــتاد...

تمنا کردم برو!

گفت من به اراده تو نیامدم!

گفتم نمی خواهم!

گفت من عشقم!

خنده ای کردم

گفتم باش!باش که عمریست به دنبالت می گردم...

ظهری بود....ظهری ابری

به تو گفتم دیدارمان به فردا

آمدی اما چه از آمدنت...

وقت برای آمدن وگریستن زیاد بود

اما اشکی نبود...پایی نبود

حال تو می رفتی ومن تنها نگاهت می کردم!

من فریاد زدم وتونشنیدی

ته قلبت چیزی نبود!

هیچ چیز که سنگینی کند...

                                 

چکاوک                                  

         

                                        

|+| نوشته شده توسط در و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar