تبليغاتX
تنها به هدف می اندیشم و مرگ نمی تواند
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که 

با اوتنها باشد .پدر ومادرش زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل 

بیشتر دخترهای ۵ ساله حسودی اش بشود وبلایی سر بچه بیاورد.منتها 

او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی  

مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار  

می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها

 بماند. 

دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست.لای در کمی باز

مانده بود پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.دختر کوچولو آهسته  

رفت طرف نوزاد صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد: 

(( نی نی جون به من بگو خدا چه جوریه. من داره یادم میره.))

                                     3t=ستی

 
|+| نوشته شده توسط در و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar